وبگاه تخصصي مجله ميهن
بروزرسانی: ۹:۴۹:۱۹ - سه شنبه ۸ ثور ۱۳۹۴
من همیشه دنبال سوژه ی هستم که مرا بی اندازه شوک بدهد!

siddiqbarmak61stannualgoldenglobesawardshqkdfhpohv3l
کمی در مورد خود تان بگویید؟
نام من صدیق الله برمک تخلص میکنم، در یک روز تابستانی 15 سنبله سال 1341 در قریه گُدارهِ شهرکِ شصت ولسوالی رُخه ولایت پنجشیر به دنیا آمده ام. سال های نخستِ زندگی ام را در همان دهکده با خانواده ام سپری کردم، پدرم افسر پولیس بود همین که در کابل توظیف شد و به کابل رفتیم.
کم کم یادم می آید… صنف اول را در کابل خواندم و به نسبت مشکلاتی دوباره به پنجشیر رفتیم و در مکتب رُخه شامل شدم و استادم ملا صاحب محمد رفیع بود، خداوند ببخاشایدش، محبت هایش فراموشم نمی شود، صنف دوم که شدم باز به کابل آمدیم، و سال های دانش آموزی ام را در مکتب های وزیر اکبرخان، نادریه و … به پایان بردم و در امتحان کانکور اشتراک ورزیدم، خلاف توقع به دانشکده ساینسِ دانشگاهِ کابل کامیاب شدم.
این زمان مصادف بود به آمدن روس ها به افغانستان، که آنها با آمدن شان دست به ایجاد اتحادیه هایی زدند که اتحادیه های هنر و بخش سینما نیز در همان زمان شکل گرفت، من که جوان ترین عضو این اتحادیه بودم، با دوستانم سلام سنگی، انجنیر لطیف، همایون پاییز، ولی تلاش و … همه عضو شدیم و از همان طریق «بورسی» برایم فراهم شد که جهت تحصیل به روسیه رفتم، البته در زمینه مشکلاتی نیز داشتم که بعدن خواهم گفت.
فهم شما از سینما چیست؟
در مورد سینما تا حالا تعاریف گوناگونی ارایه شده است، گاهی این تعاریف نظر به شرایط زمانی و مکانی، آنقدر نسبی می باشند که نمی توانند یک تعریف کُلی و منسجم از هنرِ سینما ارایه دهند؛ اما به نظر من سینما عبارت از زبانی است که با آن می توان خود را و درد های درونی خود را در قالب تصویر بیان کرد، به تعبیر دیگر، سینما دریچه ایست برای فهماندن و یا دریچه ی برای رسیدن به
ارمان های بزرگ و ایده آل.
چه زمانی به سینما رو آوردید و چرا؟
گاهی انسان ها به دل شان چیزی آرزو می کنند و یا هم جوهر و استعدادی را می بینند و به سویش می روند، اما من زمانی به سینما علاقمند شدم و کشش عجیب پیدا کردم که، خیلی کوچک بودم شاید 8 یا 9 ساله… با پسرکاکایم(دگروال امین الله خان که حالا متقاعد است) به سینما رفتیم (سینمای پارک)، به سینما داخل شدیم- روبروی ما پرده سُرخی روی دیوار معلوم می شُد، پسرکاکایم گفت-حالا پرده باز می شود، آدم هایی می آیند با تفنگچه به سوی ما شلیک می کنند. در این هنگام خیلی ترسیده بودم…که آهسته آهسته پرده باز شد و کسی را دیدم به اسپی سوار و شمشیری به دست، که سر کسی را می بُرد…
من غرق در تفکر شدم و پرسش های برایم دست داد که این اسپ و اسپ سوار از کجا آمدند و …..پرسش های دگر. به چار سویم می دیدم که ناگهان چشمم به کلکین چه ی خورد که از آنجا نوری به دیوار می تابید- در این دَم همه هوش و هواسم به طرف کلکین چه شده بود که این نور چه است و از کجا شده… بعد از آن، روز ها به فکر همان کلکین چه بودم، روزی پدرم را مجبور کردم که مرا به سینما ببرد تا بفهمم که این کلکین چه، چه است … تا این که روزی در سینمای آریانا رفتیم و در آنجا دیدم که دروازهء کوچکی وجود دارد- رفتم داخل- دیدم که ماشین های کلان کلان دیده می شُد و مردی هم آنجا بود، همین که مرا دید- صدا زد و گفت که از این جا بیرون برو..! من اصرار کردم (کاکا این چه اس) برایم گفت، این ها ماشین های سینما هستند و این که به دستم می بینی فلم است که حالا به ماشین می گذارم و شما آنجا در پرده می بینید.
در این دَم مرحله فکری بعدی من آغاز شد که چگونه این ماشین را از خود بسازم، صنف چهار یا پنج بودم که سینمای کوچکِ تخیلی خودم را می ساختم و یک پارچه سفید رنگ را به دیوراش می آویختم و نور آفتاب را به آن می تاباندم وبه دگربچه ها نمایش می دادم و … این عشق من به سینما به جایی کشیده بود که همه هوش و هواسم و ذهنم سینما شده بود.
من که هنوز صنف شش بودم، از کسی شنیده بودم که فزیک در مورد «عدسیه» گپ می زند، من به خاطر این بخش(عدسیه) فزیک را دوست داشتم و می خواندم.
و کوشش کردم که یک عدسیه بخرم، و کارتن های پودرهای کالاشویی را پیدا می کردم و سینمای کوچک می ساختم و پارچه های کهنه و شکسته شده فلم ها را می گرفتم و به هم پیوست می دادم و فلم ها را روی پرده نمایش می دادم، فقط این قدردریافته بودم که اگر انعکاسِ نور روی فلم باُفتد و از عدسیه بگذرد، این پرده بزرگ می شود، و بعد ها به این فکر شدم که فلم را چگونه صدا بدهم، یعنی تمام این مراحل مرا آرام آرام به این نتیجه رساند که سینما نه تنها (تکنیک» است، بلکه در پهلویش هنراست، چون وقتی شروع کردم به صدا دادن (به تصاویری که روی پرده گذاشته بودم) و دیالوگ نوشتن و بعد تمثیل کردن، متوجه شدم که این یک مرحله بعدی است و آن مرحله مرحلهِ هنر است، چیزی است که از ذهن تراوش می کند وبیرون می زند، در این زمان شروع کردم به نوشتنِ نمایش نامه و خواندنِ کتاب و این باعث شد که من به کتاب ها وبه نمایش نامه های کوچک و بزرگ رو بیاورم که در آن زمان مجله ایرانی کیهان و مجله کودک انیس افغانستان و… داستان های را به نو جوانان نشرمی کردند، انتخاب می کردیم وبین خود ما در آن نقش ها را تقسیم می کردیم که پسان ها این روند تبدیل به یک کار حرفه ی شده بود، حالا که بعض آن نوار ها را می شنوم فکرمی کنم که ما چقدرها با تمام عشق و علاقه کار حرفه ی می کرده ایم، همه این ها جمع شد و من واقعن به این نتیجه رسیدم که، چیزی را که به زبان تصویر می توانم بگویم با دیگر زبان ها نمی توانتم، به همین خاطر است که در نوشتن پایم می لنگد و در شعر بیشتر، ولی آنچه که فکر می کنم می توانم بگویم که به زبان تصویر آشنا شدم، البته وقتی که روسیه رفتم و درس خواندم و این درس خواندن من یک مقدار با مشکلاتی و چالش های همراه بود، یعنی من عضو حزب دمُکراتیک خلق نبودم، از این لحاظ به دشواری های رو برو شدم، با وجود این، در همان وقت من نمایش نامه ی رادیویی را ساخته و ثبت کرده بودم و او نشر شد، البته این کار در خانه پسر خاله ام در (شهر آرا)صورت گرفته بود، باعث شد که خاد(استخبارات) آن وقت به ما بریزد و در پی دست گیری ما شود که همه فرار کردیم و تنها پسر خاله ام دست گیر و زندانی شد که سه سال را در زندان به سر برد، من واقعن متشکر اش می باشم که مردانه ایستاد و هیچ کَس دیگر را به دامِ(خاد) نه انداخت.
یعنی ما با این حد در ضدیت با تجاوز روس ها قرارداشتیم، وقتی که بورس برایم فراهم شد من در میان یک پارادوکس قرار گرفتم، یک طرف سینما که دوستش داشتم و باید می رفتم و آنجا درس می خواندم.
از سوی دیگر ما یک گروه(سلام سنگی، ولی تلاش، همایون پاییز، عتیق رحیمی و …..) از دوستان، نامه ی به آمر صاحب شهید (احمد شاه مسعود) نوشته بودیم که ما میاییم به جبهه کار های هنر مان را ادامه می دهیم.
در این زمان من تصمیم گرفتم که از همین فرصت استفاده کرده و درس هایم را به پایان ببریم، من وقتی به این نتیجه رسیدم که روزی زندگی نامه گاندی را خواندم و زندگی نامه یکی از رهبران ویتنام را، متوجه شدم که که این ها همه شان رفتند در کشور هایی که اشغال گر کشور شان بودند، همان جا در خواندند، گفتم من چرا از این فرصت استفاده نکنم…؟! تصمیم گرفتم که روسیه بروم و درس بخوانم، البته با رفتنم به روسیه من به مشکل دیگری رو برو شدم آن این که، من در سال های نخستِ تجاوز روس ها به افغانستان فلمی ساخته بودم بنام«دیوار» که استعاره ی بود به اشغال کشورم، این قضیه آنقدر جدی شده بود که حتا نزدیک بود که مرا از دانشگاه بکیرون کنند، اما استاد روسی ی داشتم که بسیار مرا دوست داشت و واقعن مردِ دانشمندی بود، در برابر مسوولین دانشگاه ایستاده شد و از من دفاع کرد، مرا می گفت، که با این فلمی که صدیق ساخته و تصویری که من دارم این فلم استعاره ی بود برای تمامِ جنگ ها و اشغال ها و تراژیدیِ تمام جنگ هاست و…. ایستادگی او باعث شد که من بمانم و درس بخوانم وگرنه مرا در همان سال نخست از دانشگاه بیرون می کردند.
سینما واقعن تبدیل شد به زندگی من که بدون سینما زندگی را دشوار میدیدم، البته در این عرصه کم کارهم هستم که یکی از دلایل اش این است که، گاهی فکر می کنم آنچه را که باید توسط سینما گفته شود باید ارزش شنیدن داشته باشد، از این لحاظ یک مقدار وسواس دارم برای گفتن.
شما در سینما دنبال چه هستید، چه چیزی را می خواهید به مخاطبان خود بدهید؟
یکی ازحرف هایی که من گاهی وقت در جدل با او هستم، این است که آیا ما در زمانی قرار داریم بتوانیم بگوییم که، آنچه می آفرینیم برای نیاز های فکری خود ما کافی است؟ ویا به عباره دیگر آیا سینمای ما به آن موثریت خود رسیده که در مخاطبان خود تغییر ایجاد کند؟
من یک مقدار با پیچیدگی های روبرو می شوم مثلن، گاهی فکر می کنم که حق نداریم در جامعه افغانستان از مقولهِ هنر برای هنر گپ بزنیم، در حالی که من سخت کار می کنم، فلمی را که می سازم نخست برای خودم می سازم و خودم را به جای بیننده قرار می دهم تا دغدغه هایم بیشتر شود و هم مرا بیشتر متوجه می سازد و عمیق می سازد، در مسایلی که در فلم مطرح می سازم.
گاهی وقت فکر می کنم که سینما تنها به خودم نیست، باید حتمن به مخاطبان برسد و مخاطبانم هم خاص نیستند، هیچ وقتی نخواسته ام که مخاطبم خاص باشد، همیش فکر کرده ام که ممکن است مخاطبانم افراد جامعه خودم باشد و یا از جهان. و هدفم تنها این بوده که دردم را همه درک کنند، من بیشتر به دردها فکر کرده ام و فلم ساخته ام.
فکر می کنم که برای جامعه بسیار عقب مانده مثل جامعه خودِ ما که جهالت، لجاجت، خشونت و… به همه ریشه های زندگی از سیاست، فرهنگ، روحانیت و حتا تا مسایل اقتصادی و و مسایل عام اجتماعی گرفته تا همه ابعاد زندگی حکم فرما است؛ سینما مکلف است تا حرف خودش را بگوید برای مردم صادقانه، متعهدانه و … بگوید.
سینما تا چه اندازه در روشن سازی افکار عامه موثر است؟
به نظر من سینما و تصویر قدرت بزرگی دارند، سینما تا آنجا توانسته خودش را در جهان ثابت کند که بیشتر انقلاب های بزرگ دنیا بدون سینما و تصویر صورت نگرفته و نمی گیرد بخصوص انقلاب های اندیشه وی، ببینید لنین( رهبر انقلابِ بلشویکی روسیه) انقلابش را با سینما همه گاهی می سازد وبه این نتیجه می رسد که سینما یگانه دریچه ایست که می تواند ذهنیت ها را بشوید و آماده پذیرش بسازد.
خمینی(رهبر انقلاب اسلامی ایران) در اوایل انقلاب اش گفته بود: ما با فحشا مخالفیم نه با سینما. این حرفش به معنی این است که سینما را باید مقدس تر و انسانی تر و …. ساخت و از او باید خوب استفاده کرد.
در جهان مدرن امروزی یگانه وسیله برای رسیدن به اهداف کلان شان از سینما و تصویر استفاده می کنند، از یاد نبریم که سینمار تغییرات زیادی از در زندگی انسان ها به بار آورده است، یک چیز واقعیت است که سینما می تواند اندیشه بدهد اما هیچ وقت خود منجر به تغییر نمی شود، می خواهم بگویم سینما هیچ گاه نتوانسته مانع جنگ شود و جلو گیری کند، نتوانسته حتا از متمدن ترین و مدرن ترین انسان ها در جنگ مانع شود، مثلن یوگوسلاوی سابق با داشتن سینمای خوب، فرو پاشید چنان به جان هم افتیدند که هیچ فلمی نمی تواند خشونت شان را بیان کند، از این لحاظ می گویم که انسان متمدن ترین حیوان است.
چرا کم کار می کنید؟
پیش از این که فلمی را بسازم برایم حالتی عجیبی دست می دهد، مثل حالتی که پیش از سرودن و نوشتن شعر برای شاعر یا نویسنده، همیشه دنبال سوژه هستم، سوژه ی که مرا بی اندازه شوک بدهد، قلبم را تکان بدهد و مرا منقلب بسازد، مثلن وقتی سوژه فلم اسامه را می نوشتم و آن زمان که در پشاور بودم تا سه شب تب داشتم، وقتی سوژه فلم جنگ تریاک را می نوشتم سه چهار روز منقلب بودم، یعنی چنین سوژه ها را باید بیابم.
مورد دیگری که دلیل کم کاری ام شمار می شود، نبود امکانات و پول است، گاهی که بخواهم فلمی بسازم باید منابع پولی اش را پیدا کنم. سینما یک هنر خیلی مصرفی و پر هزینه است، هر چند مطمئن هستم که با یک کمره کوچک می توان فلم ساخت و حرف های دل را گفت؛ اما برای کار بهتر امکانات بهتر نیاز است.
با تاسف که شرایط فعلی هم قسمی آمده که دولت خودش رااز بخش فرهنگی چنان به حاشیه رانده که هیچ برنامه ی برای موضوعات فرهنگی نداشته و اندک ترین پول و امکاناتی را هم اختصاص نمی دهد، بنا بر این، ما مجبور هستیم به دنبال تهیه کننده ها باشیم، حالا که در داخل افغانستان متاسفانه تهیه کننده ی را نمی یابیم و باید گرداگرد دنیا بگردیم تا کسی پیدا شود و ما را همکاری و کمک کند.
حالا هم من برای همین دو فلم آخرخود با چند تهیه کننده از کشور های مختلف، تفاهم کردم و امید وارم که تا شروع سال 2014 پول به دست ما برسد و کارهایم را آغاز کنم.
یکی آن که نام موقت دارد و مشروط کاری است بنام کسوف(آفتاب گرفتگی)است، داستانش زندگی یک عده کودکان و نوجوانای را به تصویر می کشد که در جبهاتِ جنگ دوره مقاومت در شمالی، که منتظر می بودند که چه وقت جنگ خاموش می شود که این ها بروند و مرده های طالبان را بیابند و به بالای خود شان (طالبان) بفروشند و …
از کار های سینمایی تان بگویید، چند فلم دارید و نخستینش کدام است؟
راستش فهرست کار های سینماییم زیاد پُر نیست، من سه فلم کوتاه دارم، سه فلم مستند و دو فلم بلند سینمایی، البته نخستین فلمی را که ساختم، فلم کوتاهی بود، سناریو اش را در زمانی که صنف 12 بودم نوشته کرده بودم بنام «بلیارد» یا بازی بلیارد که ماجرای زندگی بچه های را به تصویر می کَشید که تمام زندگی شان گره خوردهِ قمارشده بود و شخصیت خود شان را گُم کرده بودند که تکمیل هم نشد و متاسفانه آنچه از آن فلم باقی مانده بود در دوره سیاه طالبان از بین برده شدند. و هم می توانم بگویم که نخستین فلم من، فلم «دیوار» بود که باعث جنجال های کلان شد.
من در آن فلم(دیوار) دنیای جنگ را به گونه ی تصویر کرده بودم که «موزه» های روسی می آید و نقاسی های کودکی را که در دلِ سرک نقاشی کرده خراب می کند، و بعد ها انتقاداتی به من شد که تو با استفاده از موزه ها مشخصن حرف هایت به روس ها بود.
این فلم در چند جشنواره سینمایی دانشجویی در داخل روسیه نمایش داده شد و بسیار تقدیر شد، فلم دوم من «دایره» نام دارد که داستانِ بچه گکی است، آمده که سینما را انفجار بدهد، هم زمان با آن به پرده سینما می بیند که رستم فرزند خود(سهراب) را می کُشد، همین برخورد (تصاویری که رستم فرزند خود را ناشناخته از بین می بَرَد و بعدش ندامت می کَشد) برایش الهام می شود که چرا چنین می کند… این فلم دو سه جایزه دانشجویی را در لهستان- پولند و جوایزی را از بلغاریه گرفت. فلم سوم من به اساس داستانی از هوشنگ مرادی (نویسنده ایرانی) بنام«صنوبر»که من آن را به نام «بیگانه» فلم ساختم که در آن سلام سنگی، عادله عدیم، («مرحوم »ابراهیم طغیان)، همایون پاییز و دوستان دگر نقش بازی کردند.
این فلم شاید از فلم های کوتاهیست که حرف آن زمان خودش را داشت و حالا هم دارد، داستانِ این فلم نا برابری و سوء تفاهم فرهنگ هاست و یا بهتر بگویم بر خورد دو فرهنگ دِه و شهر است، از همین لحاظ نام این فلم را بیگانه گذاشتم که همه گی در این فلم از هم دیگر بیگانه اند.
داستان یک دهقان روستایی است که زنش آواز خوبی دارد و کم کم آواز هم می خواند، روزی بچهِ خان قریه با یک دوست خارجی اش به مزرعه می آید و دهقان را با جبر وادار می سازند تا همسرش با آن ها برود و آواز بخواند و آن ها ثبت کنند که این… باعث ایجاد عقده می شود و دهقان تصمیم می گیرد تا انتقام بگیرد، وقتی به خانه «خان» می رود و آواز همسرش را که شنود و می خواهد که داخل برود و او را بیرون بکشد، در راه هر کی که سر راهش می آید می کُشد آن مرد خارجی را هم می کُشد و در آخر می بیند که اینجا هیچ کس نیست و صدا از (ریکاردر) بوده است که چندی قبل ثبت شده بود، بعد همسر تنها می ماند و دهقنان هم سوی دیگری میرود و ….. در مجموع این فلم برایم یک مانیفست بود البته از نظر تفکر سیاسی خودم، خواستم بگویم که ما همیشه وارداتی فکرکردیم و این چیز های وارداتی در افغانستان همیش در تقابل با آنچه که در افغانستان در بستر زندگی خود ما وجود داشته است بوده، یعنی خواستم بگویم که هیچ گاهی از متن زندگی خودِ ما برنخواسته ایم که بتوانیم از خود چیزی بسازیم.
فلم عروج هم از ساخته های شماست، در این فلم چه چیزی را خواستید به تصویر بکَشید؟
من زمانی که در جبهه بودم در ضمن اینکه دو فلم مستند(حدیث فتح و فلم دگری که بیشتر روی تاریخه شوراس نظار بود) ساختم، دو سه سناریو نوشتم که از آن جمله یکی هم «عروج» بود.
در این فلم تصور من از عروج ملکوتی آدم هاست که رُشد می کنند و بزرگ می شوند و از خاک می خیزند و قیام می کنند، در عین زمان که شهادت شان را به عروج ملکوتی تشبیه کرده ام، خواستم بگویم قیام یک ملت، گاهی که به خاطر حق، آزادی و عدالت باشد چگونه یک تصویر می تواند داشته باشد.
«عروج» نه تنها شخصیت پردازی واقعی از مجاهدین بود، بلکه بیان این حقیقت بود که این ها چقدر از متن جامعه خود شان برخواسته اند، چقدر طبیعی وارد مبارزه شده اند، در عین زمان خواستم بستر تاریخی را یک مقدار تشریح کنم که چه عواملی باعث این همه تراژیدی شده است، چه چیز باعث شده که این ملت به پا بخیزند. و در آن زمینه، اشتباهاتی را که حزب دمُکراتیک خلق افغانستان انجام بودند نیز بیان گردیده است.
فلم اسامه که گفته می شود در جشنواره های سینمایی بین المللی زیادی به نمایش گذاشته شده و جوایزی هم بدست آورده، حرفی که خواستید در این فلم بگویید چه است؟
فلم اسامه روایت بسیار تلخ از یک دوران تاریک تاریخ ما است، از لحظاتی است که هیچ کسی متاسفانه اختیار و اراده خودش را نداشت، این وضعیت را یک گروه متحجر، بسیار تاریک اندیش، با برداشت های افراطی و نادرست از دین مقدس اسلام به وجود آورده بودند.
تصور من از این فلم این بود که اول آنچه را که من به عنوان یک شهروند این سرزمین دیده بودم به نحوی خودم را ارضاء بکنم و و بگویم که من متعهد هستم و به تاریخ ام یک چیزی را بگذارم تا نسل ها در آینده ها متوجه شوند که در قرن بیست و یک تاریخ چگونه به سر این ها گذشته، برای انکه حافظه تاریخی ملت ما و حتا ملت های شرقی بسیار ضعیف است، زود فراموش می کنند، از همین لحظه شما ببینید یک آدمی که از فقرِحکومت آقای کرزی رنج دیده، می گوید همان «طالب» خوب بود…. به همین گونه…. گذشته را فراموش می کنند که چه وضعی داشتند، یکی از اهداف من این بود که با ساختن فلم اسامه، جریان حافظهِ مستدام را بوجود آورم و بگویم که،آنچه که می بینید فراموش نکنید! .
گاهی این فلم را در خانواده ام با هم می دیدم، دیدم که خانمم گریه می کند برایش گفتم ببین این فلم می تواند یک زنگ ناقوسی باشد برای وجدان های خفته که بفهمند ملت ها چه کَشیده اند .
فلمِ جنگ تریاک هم از شهکار های ماندگار شماست، که در سطح بین المللی دست آورد های داشت، این دست آورد ها چه تاثیر به سینمای افغانستان گذاشت؟
در مجموع هر دو فلم(اسامه و جنگ تریاک) و هم قابل یا آوری است که یک و دو فلم از دوست خیلی خوبم، عتیق رحیمی ( خاک و خاکستر و سنگ صبور) این چهار فلم به نظرمن افغانستان را در محافل و مجامع سینمایی کاملن مطرح ساختند و جایگاه اش را تثبیت کردند و دنیا هم متوجه شد گه کشوری بنام افغانستان با وجود همه مشکلات توانسته حرف دل خودش را در فلم بگویند و بتوانند دنیا را تکان بدهند و متحیر بسازند، بناً تصور من این است که هر چهار این فلم ها و مستند های که در این واخرساخته شده، در واقع سینمای افغانستان را در سطح دنیا پذیرفتنی ساخت و این یک مژده خوب برای ما می تواند باشد. دریغا که دولت در این زمینه هیچ گامی برنداشته . اگر اندک پشتی بانی پولی و معنوی از طرف دولت صورت گیرد، ما واقعن در هیچ جشنواره ی بدون دست آورد نمی باشیم.
جشنواره های هستند که دنبال درد های اجتماعی آدم ها می گردند و ما این درها را زیاد داریم. غرب از گفتن درد های فردی خسته شده چیزی برای گفتن ندارد، کم بود داستان و قصه دارند، به همین دلیل پناه برده اند به تخیلات که بالیود را فراگرفته، هر چند خیلی عالی و حرفه ی هم میسازند.
اما در فلم های که در کشور های آسیایی ساخته می شوند جنبه ها و پرداخت های فردی ندارند، بیشتر موضوعات جمع، اجتماع و درد های اجتماعی است که نحوی منقلب کننده می باشند.
اگر دولت حمایت کند و ما اگر بتوانیم سالانه پنج تا شش فلم بلند سینمایی داشته باشیم، به اطمینان می توانم بگویم، می توانیم دنیا را مخاطب بسازیم و دست آورد های کلانی داشته باشیم.

پنجشیر؟
پنجشیر برایم تصویریست از آفتاب، کوه و دریا، سرزمینیست از استقامت و پایداری، روان بودن و حرکت داشتن، برایم واقعن سرزمینی روشنایی، دانش و فرهنگ است و سرزمینی با آب سرشار و همیشه جاری و طبیعت بی اندازه قشنگ و آرام، و این واقعن، سینماست.
و دوست دارم که در عرصه های گوناگون، مثل آزادی خواهی، جهش های سیاسی، فرهنگی، در شعر، در ادبیات الگو باشد.
مسعود شهید؟
مردی با ایما ن و با حیا، سیاست مرد دور اندیش و نیک اندیش، فرمانده شجاع و خردمند، روشنفکری جسور و دگر اندیش، دوست مهربان و سخاوت مند، پدری دلسوز و عاشق…و نمونه ی از سخاوت، شجاعت، پای مردی، صبر و شکیبایی و همه این خوبی ها می تواند تعاریفی از شخصیت مسعود باشند. من این عظمت را در نخستین برخورد با این بزرگ مرد در ولسوالی ورسجِ تخاردیده بودم.
یک خاطره از مسعود شهید؟
فلم مستند «حدیث فتح» را که در جبهه ساخته بودیم، دید و ستایش کرد ولی یک نگاه منتقدانه به موسیقی فلم داشت . در بخشی از فلم اشاره کرد و گفت ” موسیقی باید یک گام پیشتر از تصویر برای بیننده حس غرور ایجاد کند. – اشاره به من کرد و فرمود – این تکه ای را که انتخاب کرده ای حِس آرامش بخش دارد در حالیکه ما انتظار یک طوفان درونی و بپا ایستاده شدن را داریم…” درست مثل یک منتقد نخبهِ سینما حرف میزد، مثل یک سینماگری که سالهاست فلم می بیند و فلم می شناسد.
شاعر موردِ پسند؟
با کسی که بسیار از نزدیک اُنس داشتم و از نزدیک زندگی اش را میخواندم و همه هستی اش برایم شعر شده بود،«قهار عاصی» بزرگ بود، چون دردش، دغدغه هایش، تفکرش، زندگی اش، دیوانگی ها و جنونش برایم قابل لمس بود و بسیار دوستش داشتم.
التبه این انکار از پیشینیان شعر فارسی دری نیست، گاهی که آدم فکر می کند از دقیقی بلخی شروع تا رودکی و مولانای بزرگ و حافظ شیراز و سعدی و خیام و بالاخره تا امروزیان، خلیل الله خلیلی، حیدری وجودی، واصف باختری و …. به این نتیجه می رسد که هر کدام این ها در جغرافیای زبان پارسی دری جایگاه برجستهِ داشته اند که زبان پارسی به این ها می بالد و من همه این ها را از جغرافیای می دانم که عبارت از زبان پارسی دری است.
با عاصی آنقدر با هم نزدیک بودیم حتا کشانیدمش به سوی سینما و چهار سناریو برای ما نوشت همه که منظوم بودند(مردی از نگین آباد« که نوعی تصویر سازی از یک قهرمانی بود که برای آوردن عدالت، برابری و انصاف می رزمد»، دادگاه« این سناریو اش را من می خواستم بنام «بلوط» فلم بسازم که همه کار هایش تمام بود و باید برای ساختش اقدام می کردیم که متاسفانه طالبان آمدن و و ما مهاجر شدیم و آن سناریو با تعداد زیادی از اسناد خودم توسط طالبان ااز بین برده شدند، چیزی که همیشه مرا درد می دهد این که، هر چهار سناریو اش در دفترم (افغان فلم) بود و همان روزی من خواستم سناریو ها و دگر اوراقم را از افغان فلم بگیرم طالبان مرا دست گیر کردند و همه اوراق و اسنادم با همان چهار سناریو که هیچ کاپی ی از آن ها نداشتم، از بین رفتند؛ اما فکر می کنم دست نوشت های سناریوها شاید نزد خانمش باشد).
سیاست مدارِ موردِ پسند تان؟
در سرزمین من و شما سیاست مداران بزرگی آمدند و رفتند و هر یکی دارای اندیشه ها ویا بهتر بگویم سناریوی خوبی برای این کشور داشتند، اما متاسفانه نتوانستند برای این سناریو ها هنر پیشه خوب و تصویرگرِ خوب پیداکنند، منظورم از یک تیم کاری و یک گروه کاری خوب است.
من در این میان مسعود شهید را می پسندم چون او کسی بود که، ایده آل ترین حرف ها را داشت و به افغانستان می اندیشید و واقعن بدون تبعیض می اندیشید، او همان قدر که پنجشیر را دوست داشت، قندهار و زابل و پکتیا را دوست داشت یعنی خودش را مربوط به مردم افغانستان می دانست، اما متاسفانه نگذاشتند و مجال ندادند که به آرزو هایش برسد و مفکوره ها و طرح هایش رابیشتر در عمل پیاده کند.
همیش پس از ارایه طرح ها تیمی را مشخص می ساخت و طرح را به زودی عملی می کرد.
چند جایزه بین المللی دارید؟
نخستین جایزه بین المللی که گرفتم در فلم کوتاه « دایره»از جشنواره دانشجویی لهستان، جایزه دوم را فلم«بیگانه» ام گرفت که در جشنواره بین المللی تاشکند مورد تقدیر قرار گرفت و در جشنواره «پنگ یانگ» کوریای شمالی جایزه بهترین فلم کوتاه را گرفت.
اما فلم اسامه راه گشای جوایز بسیار کلان و معتبر تر شد، مثلن جایزه کمره طلایی (کَن) را در فرانسه گرفت که خیلی معتبر بود، بعد از آن جایزه بهترین فلمِ آغاز گر را در جشنواره لندن گرفت، جایزه بهترین فلم جشنواره « گولدن گروپ» که هم رده و هم ردیف« اسکار» است درامریکا، گرفت. نخستین کشور آسیایی که این جایزه را به کشورش برد ما بودیم.
شمار جوایزم را دقیق نمی دانم، تقریبن 32 جایزه بین المللی را تنها فلم اسامه گرفت، و بیش از 8 جایزه بین المللی را فلم «جنگ تریاک» گرفت، که معتبر ترینش جایزهِ جشنوارهِ رومِ ایتالیا بود که جایزه بهترین فلم آن جشنواره را بدست آورد و ……
نزدیک ترین دوست؟
دوستان بسیاری دارم در سراسرِ دنیا که هر کدام در جایگاه خودِ شان نسبت به من محبت فراوانی دارند، البته نزدیک ترین دوستانم در افغانستان هم از حساب بیرون اند که نام گرفتن یک یک شان دشوار است.
ممکن است دوستانم به ادیان و مذاهب گوناگون باشند، اما چیزی که میان ما پیوند ایجاد کرده او عبارت از سینما است.
تصورم این است که خداوند انسان ها را بگونه ی آفریده که حتا در بد ترین شان خوبی های وجود دارد.
وقت های بیکاری چه می کنید؟
زیاد فلم می بینم و داستان می خوانم، بیشتر کتاب های تولستوی، دسته یِوفسکی و کلیدرِ محمود دولت آبادی و … در این اواخر علاقه عجیبی به فلسفه پیدا کردم، که در این راه مدیونِ همایون پاییز استم.
پس از سقوط طالبان موج جدیدی از سینما در کشور شکل گرفت و سینما گران زن و مردِ در کار هم یکجا بکار آغاز کردند.
آیا این روند در استحکامِ سینمای کشور تاثیر دارد؟
فکر می کنم افغانستان سرزمین قصه هاست، در عین زمان ما در کشور خود جوانانی داریم که برای گفتن، استعداد دارند، در عرصه سینما، ادبیات داستانی، شعر و….ببنید ایرانی ها اعتراف می کنند که شعر جدیدی که در خودش پیام دارد و حرف دارد آن شعر افغانستان است، در عرصه سینما هم جوانان نُخبه ی داریم که فکر دارند، اندیشه دارند، توان دارند، اما پول ندارند، در یک کشور عقب ماندهِ مثل افغانستان بدون حمایت دولت سینما نمی تواند به پا ایستاده شود.
آنچه در که از سال 1381 به این طرف اتفاق افتیده جسته و گریخته ابتکارات شخصی بعضی افراد بوده که از جیب خود شان انداز کردند و فلمی ساختند و یا از طریق یک نهاد کار هایی کردند و یا هم تهیه کننده های بین المللی را معتقد ساختند که بیایید شما سرمایه گذاری کنید و شریک فلم باشید.
امروز بالیود جهان غرب را بلعیده از لحاظ اقتصادی البته، کشور هایی که می توانند تا با ایگونه غول ها رقابت کنند، در گام نخست سینما را به عنوان ارزش ملی برای خود شان تعریف کردند، مثلن فرانسه سالانه بین 500 تا 800 ملیون «یورو»به سینمایش تخصیص می دهد که سالانه فلم های فرانسه وی ساخته شود،همین گونه المان، کانادا و ….ما اینجا چندین بار به به رییس جمهور، به معاونینش و به زرا، پیشنهاد کردیم، حتا در نشست های رو در رو برای شان گفتیم که بیایید سینما را به عنوان یک ارزش بشناسیم، حمایت کنیم، با تاسف که نشنیدند و نکردند، این ها به جز به تلوزیون ها به دگر رسانه ها و سینما ارزش نمی دهند، نمیدانند که سینما بیشتر از یک سفارت خانه در دنیا، کشورش را معرفی می کند.
وضعیت فعلی سینما را چگونه می بیند؟
وضعیت فعلی سینمای افغانستان امید وار کننده است و باید هم امید وار باشیم، به نحوی تفکر ایجاد کنیم، به نظرم تا زمانی که میان سه ضلع یک قدرت(سیاست، روحانیت و فرهنگ)یک آشتی، تفاهم ویا تعریف مشخصی ایجاد نکنیم، هیچ وقتی به آرمان های ایده آل خود نمی رسد و هیچ وقتی نمی تواند حرکت لازم را داشته باشد، ما متاسفانه در طول تاریخ به همین گونه یک وضعیتی نایل نشدیم، حکومت های داشتیم که یک جهت را گرفتند جهت دیگر را فراموش کردند، شاید سیاست های نادرست شان با عث شده که تا حالا تلفیقی از این سه قوه بوجود نیامده ، بنًا گفته می توانم تا زمانی که میان این سه قوه آشتی بوجو نیاید و سینما به حیث ارزش در جامعه پذیرفته نشود، ما شاهد رُشدِ سینما نمی باشیم، اگر خواسته باشیم کشور ما را از تهاجم فرهنگی برهانیم باید سینما را حمایت کنیم، چون شمشیر را باید با شمشیر پاسخ گفت نه با چیز دیگر.
از منتقدینی که تا حالا کار های تان را نقد کرده اند چقدر راضی هستید؟
متاسفانه جایگاه نقد در افغانستان در بسیاری از عرصه ها بخصوص در سینما خالی است، هر چند در عرصه رُمان و شعر دستِ کم منتقدین خوبی هستند. و اما این وضعیت سینما باعث شده که بسیاری ها هنوز به خلاها کار های سینمایی پی نبرند و یا زمینه آن مساعد نشده که دستِ کم مردم با خوانش این نقدهایی، زیر و بم ویا خوبی ها و کاستی های یک اثر هنری را بدانند.
آنچه نقد در بیرون از افغانستان نوشته شده بیشتر مداحانه بوده، یا در تقدیر و توصیف از اثر بودهاست. فلم اسامه بسیار نقد خوب شد هر چند یکی دو نقد های داشتن، پیش از اینکه نقد سینمایی باشند اغراض آلود بودند یک مقدار، آدم از لابلای کلمات و واژه های را که استفاده کرده بودند به نحوی تعصب را می دید؛ اما من واقعن آرزو ند هستم که منتقدین ما در داخل و خارج با درنظر داشت دیدگاه ها و جهان بینی که دارند آگاهانه، واقع بینانه و بی طرفانه به اثر ببینند و نقد کنند، تا باشد که اثر ها پخته و حرفه ی تر شوند.
از زندگی شخصی تان بگویید؟
من در پهلوی این که در یک محیط شهری بزرگ شده ام، به ارزش های خانوادگی خیلی ارج قایلم، بیست و یک سال می شود که عروسی کردم، همسرم هم از پنجشیر است، زندگی آرامی را به پیش می برم، چهار طفل دارم، یک پسر و سه دختر و یک دخترک دگر هم دارم ویا بهتر بگویم دختر خوانده ام(مارینا گلبهاری)که از همان روزگار فلم اسامه دخترخواندمش و برایش همه خوبی ها را خواهانم، پدر و مادر با من یکجا زندگی می کنند(البته این مصاحبه سه روز پیش از در گذشت پدر شان انجام شده بود) در همین کابل زندگی می کنم و گاهی وقت به پنجشیر هم می باشیم.
پیام تان به سینما گرانِ جوان؟
رسول هم زاد اووف«شاعر قفقازی» می گوید که یک روز شاعر جوانی نزدم آمد و گفت آقای هم زاد اووف! من سه ماه رخصت گرفتم میروم به یک کوه تا چیزی بنویسم- تو به من بگو چه بنویسم- برایش گفتم، برایت دعای خیر می کنم و برایت چشم بینا می خواهم . 22 روز بعد جوان باز می آید و می گوید که من تازه فهمیدم که چشم بینا چه، یعنی خودم بروم ببینم و تجسس کنم، با چشم تازه و تر و شسته شده همه دنیا را ببینم.
من هم واقعن آرزو دارم که جوانان ما با چشم شسته شده به موضوعات قضایا و سوژه ها ببینند، تفکر کنند و هر آنچه فکر می کنند برای خودِ شان و مردم شان جذاب باشد و پیام خوب داشته باشد. گاهی وقت سکوت به گفته «مارتین لوترکنگ»گناه است، من امیدوارم که در این طور یک زمانِ پر از نیاز نباید سکوت کرد.
گفتگو گردان: فرهاد رییس پور سجودی

نظر دادن مسدود گشته است.

آخرین نوشته ها